زیبایی های نوروز در کرج و محمدشهر

به قلم:عسگر علیائی کلیان(عمادیاشیل)

دوستان ارجمند و خوانندگان مهربان و دوست داشتنی وبلاگ اوزاق یوللار،از اینکه چند روزی بخاطر تعطیلات نوروز نتوانستم،خدمت تان برسم؛معذرت خواهی می کنم. عید فرخنده ی نوروز و آغاز بهار طبیعت و دگرگونی ها را خدمت یکایک شما عزیزان از صمیم قلب تبریک می گویم.امیدوارم سال جدید سرشار از زیبائی و طراوت باشد؛برای شما دوستان ارجمندم و سرآغاز تحول و دگرگونی وکار و تلاش مضاعف در زندگی تان باشد؛انشاالله.

دل نوشته ای را به همین خاطر آماده کرده ام؛که امیدوارم مورد پسند شما بهترین ها قرار گیرد.

زندگی چهل و دو ساله ی من معمولا با دهه هایی عجین گشته است.تا ده سالگی در دامن طبیعت سرسبز روستای کلیان بخش کاغذکنان از توابع شهرستان خلخال که هم اینک از توابع شهرستان میانه می باشد؛پرورش یافتم.نزدیک به یک دهه نیز در جنوب شهر تهران (خیابان قلعه مرغی،امامزاده حسن و باغ خزانه) سپری نموده ام.دهه ی سوم عمرم را در محمدشهر کرج سکونت داشته ام.دهه ی چهارم عمرم را در رزکان نو(واریان شهر) کرج سکونت اختیارکرده ام.

از آنجائیکه خیلی علاقه داشتم؛مجددا به محمدشهر کرج بنا به این دلیل که مادرم و برادرم در آنجا سکونت داشتند،برگردم.از چندین سال پیش در این خصوص تصمیماتی را گرفتم،و از اول مهرماه سال۹۱ به این شهر نقل و مکان کردم.البته دو سال پیش مادرم به رحمت ایزدی پیوست؛و برادرم نیز از اسفندماه سال۹۱ در کوی کارمندان شمالی شهر کرج سکونت اختیار کردند.شاید دست تقدیر این باشد،و من هم با بودن هم ولایتی های زیاد و شاعر شوریده ای همچون استاد صمد مرادی در محمدشهر،فعلا زندگی در این شهر را با دشواری های فراوانش برای خود یک ارزش و فرصت بدانم.

همیشه آرزو داشتم مثل سابق بطور هفتگی بتوانم در جلسات هیات حضرت قاسم (ع) که توسط پیش کسوتان روستاهای کلیان،گلوجه،ماوی،برانقار و ... از توابع روستاهای بخش کاغذکنان در دو دهه پیش شکل گرفت،شرکت نمایم.لذا از بدو سکونت مجدد در این شهر،بطور مرتب در جلسات هفتگی این هیات حضور یافته ام.در اغلب مجالس همشهریان تا آنجائی که بتوانم شرکت می کنم.

در ایام نوروز پیاده روی یک ساعته ی روزانه را فراموش نمی کنم.وقتی در خیابانهای امیرکبیر و بهمن قدم می نهم؛از دیدن قیافه ی مردمان سخت کوشش لذت می برم.برایم فرقی نمی کند،چه کسی باشد،و افراد را صرفا به خاطر پست و مقام و یا آشنایی قبلی شان دوست ندارم.انسانها را به خاطر مقام انسانی شان دوست می دارم.آنها از هر رنگ و نژاد و یا در هر مقامی باشند،انسان هستند.

برای سفارش دوخت پیراهنی به چندین خیاطی که عملا کارگاههای کوچک تولیدی در بر خیابان بهمن هستند،سر می زنم.از دیدن و هم صحبتی با برخی از آنان که معمولا پیرمردانی در سنین بالا و یا متوسط هستند،از صمیم قلب خرسند می شوم.شاید همین نگاه کردن پارچه و انتخاب آن،فرصتی مغتنم برای گپ و گفتگو با این قشر زحمت کش باشد.وقتی تاولهای دستان پیرمرد خیاط افغان و راز و رمز های همسر پیرش که در کنارشان نشسته و در این روزهای پایانی سال شوهر نجیب اش را یاری می کند،را می بینم،دیگر نمی توانم؛تکان بخورم!با انتخاب پارچه و مدلی پیراهن را سفارش می کنم؛و پول آن را پیشاپیش به پیرمرد افغان تقدیم می دارم.خوشحالی را در چهره ی صمیمی اش می بینم!

منبع

وبلاگ اوزاق یوللار

http://9542318.blogfa.com/