«برگی از دفتر زندگی؛پونه و همت بلند او»

به قلم: عسگر علیائی کلیان(عماد یاشیل)

کرج-محمدشهر-1394/6/20

روستا 60 خانوار داشت،و مردمان زحمت کش روستا در کنار کارهای طاقت فرسای روزانه؛به مهربانی و گذشت در کنار همدیگر زندگی می کردند. رفته- رفته کارهای سخت کشاورزی و درآمد ناچیز روستاییان سبب شد؛که عده ی زیادی از جوانان و سایر اهالی روستا به شهرهای دیگر کوچ کنند.

جمعیت روستا روز به روز کم می شد؛و به 30 خانوار رسیده بود. "پونه" از جمله دخترانی بود که برادری نداشت؛ و بخاطر پدر و مادر پیرش ازدواج نکرده بود او در تمامی امور زندگی از جمله:زراعت،باغداری،دامداری، و صنایع دستی به پدر پیر و مادر ناتوانش کمک می کرد...

پونه حتی در کنار این همه کار،گاهی جاجیم و بعضا هم گلیم می بافت. گونه های پونه در مقابل آفتان سوزان تابستان مثل لبو سرخ شده بود. آن سال دیگه پدر پیرش "مشهدی حسن" بخاطر کهوت سن و بیماری از کار افتاده بود.

مادر پونه "حمیده" خانم نیز تنها می توانست کارهای سبک خانواده را به سرانجام رساند،به عبارتی تمامی کارهای سخت خانواده دیگه به دوش پونه افتاده بود.

زمستان آن سال پدر پونه؛ مشهدی حسن از دنیا رفت، پونه و مادرش حمیده خانم تنها و تنهاتر شدند! دو سال بعد مادر پونه سکته ی مغزی کرده و در بستر بیماری افتاد. پونه دیگر پرستار مادر شده بود و سنگ صبور او،وقتی مشکلات پونه و مادرش رو در ذهن مجسم می کردی! احساس می کردی تمامی مشکلات عالم بر دوش این مادر و دختر افتاده است.!!

چند سال بعد حمیده خانم مادر پونه هم به رحمت خدا رفت. پونه ماند با کوهی از مشکلات زندگی،او برای امرار معاش و گذران زندگی همچنان به کشت و کار،دامداری و صنایع دستی می پرداخت. او خود را محتاج و بنده ی کسی جز خالق هستی نمی دید. نامبرده را به حق سختکوش ترین و رنجدیده ترین دختر روستا لقب داده بودند،پونه دریای صبر بود و قله ی معرفت، از نگاه تیزبین چشمانش خیلی چیزها را می توانستی بخونی!

نامبرده به شهر علاقه ای نداشت ،او با تولیدات مختصری که از امور زراعت،باغداری،دامداری،صنایع لبنی وگلیم بافی جاجیم بافی بدست میاورد،گذران زندگی می کرد.

پونه همیشه با یاد و نام خدا و توکل بر او استوار و پابرجا حیات پر دغدغه اش را سپری می نمود. او منظم ترین دختر روستا بود و سحرخیزترین آنها،آن دختر روستایی روزی یک بار به مزار پدر و مادرش و درگذشتگان روستا سر میکشید و فاتحه ای نثارشان می کرد. با دستان پینه بسته اش داس بدست گرفته و علوفه درو می کرد. پس از فصل درو علوفه که اغلب یونجه و شبدر بود،به چیدن جو،نخود،عدس و گندم و سایر محصولات زراعی و باقی اقدام می کرد.

غیرت و همت اش ستودنی بود؛او نجیب زاده ای مهربان با چشمان میشی و موهای طلایی بشمار می رفت . پونه سمبل ایستادگی و مظهر تلاش تلقی می شد.